تبلیغات
آنچه گذشت - داستان باغبان پیر و پسر جوان
 
آنچه گذشت
درباره وبلاگ


خدا کافیست


مدیر وبلاگ : من .
نویسندگان
نظرسنجی
نمره دوستان به وبلاگ و مطالب آن؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 

داستان باغبان پیر و  پسرک خنده رو

روزی از روزای خدا بود

پسر جوان از خواب بیدار شد و مثل همیشه شاد و شنگول رفت پیش دوستاش و مثل همیشه خنده رو بود

یادم میاد،  بودن میان دوستاش که بهش حسودی میکردند و بودند کسایی که از شنگول بودنش خوشحال میشدند

روزها همچنان میگذشت تا اینکه پسر خنده رو وقتی مثل همیشه از کنار باغ نزدیک خونشون میگذشت چشمش به یک درخت پرتقال افتاد که پای اونم چندتا هندونه بود

پسر جوان با اینکه هر روز اینجور میوهارو در اختیار داشت اما از دیدن این میوه ها توی این باغ خیلی ذوق کرد و تصمیم گرفت طعم پرتقال و هندونه ها رو دزدکی تجربه کنه و به نحوی یکی از درختارو ببره خونشون بکاره

روزها همینجور میگذشت تا اینکه پسر خنده رو تصمیم گرفت وارد باغ بشه و از اون میوه ها بخوره، اما وقتی نزدیک میوه ها شد درخت با صدایی ناز رو به پسره کرد و گفت: ببین میوه هام چقد قشنگ و خوش رنگه، چجور دلت میاد بخوری؟

پسره با تعجب گفت مگه میوه ای که اینجور باشه نمیخورن؟ خب اگه من نخورم یکی دیگه صاحب میشه و منم نمیخوام مال کس دیگه بشی

بحث اونا همونجور ادامه پیدا کرد تا اینکه میوه خوشگله گفت: حالا که اینقد منو دوس داری چرا درخت منو نمیبری خونتون بکاری تا همیشه پیشت باشم و هروقت خواستی منو ببینی؟

پسره دید حرف منطقی میزنه تصمیم گرفت از باغبون بخواد تا بهش نهالی از این درخت بده تا ببره بکاره خونشون

باغبان یه نگا به پسره کرد و گفت: آخه بلدی چجور باغبونی کنی؟

پسره گفت: آره بابا، کسی که دلش بخواد یاد میگیره، ضمناً من میدونم چجور نگهش دارم که هم تو راضی باشی هم میوه ها خوشحال شن

باغبون با نگاهی آروم به پسره دلگرمی خواصی داد و گفت باشه کمکت میکنم موفق بشی اما به شرطی که قول بدی خودتم سعیتو بکنی

پسره قبول کرد و باغبون گفت برو تا وقتش شد بگم بیای ببری

پسره رفت و گذر زمان براش خیلی کُند بود، و واسه اینکه دلش نگیره هر روز میومد و با درخت حرف میزد، حتی دزدکی داخل باغ میشد و اونارو ناز میکرد

تا اینکه خسته شد و رفت سراغ باغبون

اما باغبون روی خوشی بهش نشون نداد و گفت: دیر اومدی پسرم

پسره گفت: منکه همیشه از جلو باغتون رد میشدم و هر روزم با میوه هات میحرفیدم چرا بهم نگفتین وقتشه؟

باغبون گفت: میدونستم دزدکی میای درخت و میوه هاشو میبینی و میحرفی اما خواستم ببینم تا کی میخوای ادامه بدی؟

پسره خواست بحرفه که باغبون ادامه داد: دیروز با بابات حرفیدم اون میگفت ما حیاطمون جا نداره درخت بکاریم و نمیتونیم نگهش داریم

پسره دلش از باباش گرفت و ناراحت به خونشون برگشت و رفت سراغ باباش که چرا نذاشته باغبونی یاد بگیره و صاحب باغ بشه؟

باباش که از ماجرا خبری نداشت گفت شاید باغبون پیر نخواسته درختشو بده بهت اینجور گفته

پسر خنده رو دیگه اخم همه چهرشو گرفته بود و ناراحت رفت اتاقش و نشست پای حرف با خدا

که چرا باغبون اینجور میکنه و باباش کمکش نکرده

باباش که حرفاشو میشنید گفت: پسرم ناراحت نشو شاید خواست خدا این بوده و شایدم پیر مرد نمیخواسته درختشو بهت بده و شایدم قولشو به یکی دیگه داده

پسر دیوونه وار رفت سراغ باغبون و بعد کلی حرف،  باغبون بهش توپید و گفت که درختی واسه دادن به اون نداره و نمیخواد اونو ببینه

پسر خنده رو که دیگه خنده با لبانش قهر بود به خونه اومد و غمگین گوشه اتاق نشست

اما امید خودشو از دست نداد و واسه اینکه به همه ثابت کنه میتونه درختی که دوسش داره رو نگه داره، رفت و کارای باغبونی یاد گرفت و کلی وسایل باغبونی آماده کرد

تواین مدت پسر جوان نتونسته بود به دیدن میوه ها بره

هم خودش ناراحت بود هم اینکه درخت باهاش قهر بود که ما بهت عادت کردیم و تو به دیدنمون نمیای

پسر جوان کلی حرفید تا باورشون بده که بخاطر اونا پی کارای باغبونی بود اما میوه چون به چشم ندیده بود باور نکرد و گفت تو سرت جای دیگه گرم بوده و بهم بی محلی کردی

پسر خواست برگه برنده دستش باشه رفت سراغ باغبون پیر و گفت الان که همه چی دارم بازم نمیخوای درختمو بهم بدی؟

باغبون پیر جواب داد برو وقتی از خودت زمین داشتی و تونستی رو خاک زمینت درخت بکاری بیا

پسرک باز رفت و رفت و رفت

تا اینکه.....

با اینکه حتی درختم باهاش قهر بود اما پسر جوان تلاش خودشو کرد و بعد چند وقت همه شرایط محیا شد و اون پسرک خنده روی اخم کرده واسه خودش مَردی شده بود اومد،  اما بازم از باغبون جواب سر بالا شنید

و الان چندین سال میگذره و مَرد غمگین همونجور گوشه اتاق نشسته و از دور داره باغ آرزوهاشو نگاه میکنه و اشک میریزه

و امروز تنها مانده ام و میگویم کاش باغ آرزوهایمان دست باغبان پیر نباشد

 

 

زمان

بی خبر از هم خوابیدن چه سود

 بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟

عشق را تا زنده هست باید به فریادش رسید

ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟